تنهایی (۲)
برداشت اوليه خيلي از انسانها از مفهوم «تنهايي» اينست كه بدون ارتباط با انساني ديگر در مكاني به امور خود بپردازند و مثالهائي كه ميآورند میتواند چنين باشند:
· شخصي سرگرم مطالعهي انفرادي در محيطي بسته.
· انساني در حالت تمرين يا انجام بعضي امور شخصي بهصورت مستقل.
· شخصي در حال گوش دادن به يك موسيقي دلنواز و دل پسند.
· فردي غرق در تفكر یا تخيل
· …
بهطور كلي منظور آنها از «تنهايي»، «بهصورت انفرادي انجام دادن كارها و بدون حضور ديگران» است. بنابر اين تعريف و توضيح، هيچ وقت انساني تنها در حال ارتباط با ديگران برايشان متصور
نمي باشد.
اما منظور ما جامعتر از اين تعريف است. از يك ديدگاه بايد گفت كه «ارتباط» فقط در گزينهی «ارتباط با همنوع» خلاصه نمیشود؛ يعني براي يك انسان، «ارتباط» داشتن فقط اين نيست كه او با شخص يا اشخاصي ديگر مراوده و رابطه داشته باشد، بلكه «ارتباط» معناي وسيعتري دارد كه جامعتر از معناي بالاست.
بهطور کلی، هرگونه رابطهاي كه در اين جهان وجود آدمي با وجودي ديگر داشته باشد در ذيل مفهوم «ارتباط» ميگنجد. ارتباط با انسانها، ارتباط با جهان پيراموني، ارتباط با خالقِ جهان و يا ارتباط با خود، همه و همه، نوعي ارتباطاند. و منظور من از « تنهايي»، همان «ارتباط با خود»، و در نتيجه، «ارتباط با خداوند» است.
پس «تنهايي» نوعي ارتباط است، البته ارتباط با خود؛ يعني انسان میتواند در همان حال كه با ديگران هست با ايشان نباشد: «كن في الناس ولا تكن معهم». این حديث در گوشهاي از معانيش معناي مورد نظر ما از «تنهایی» را نیز روايت ميكند :با مردم بودن و با آنها نبودن. ظاهراً امري متناقضنما است؛ ولي اين مطلب، توصيهاي از طرف پيشواي ديني ماست. پس بايد قسمتي از معناي جملهی «هستيِ جهانِ هستي به هستيِ رابطههاست» را اینگونه توضيح دهيم كه «هستيِ جهانِ هستي به هستيِ تنهاييهاست».
به ميزاني كه انسانها بر عمقِ «تنهايي»هاي خود بيفزايند، به همان مقدار بر هستي و موجوديت خود افزودهاند. به ميزاني كه من تنهايم، هستم. به ميزاني كه تنهاييهاي خود را پررنگتر كرده باشم هويت خويش را غناي بيشتري بخشيدهام.
«تنهايي» امري عدمي نيست. «تنهايي» نبودن نيست. اتفاقاً « تنهايي»، «بودن» است و شايد برترين نوعِ «بودن». چرا كه اگر اينگونه نبود خداوندِ احسن الخالقين ما را اينگونه نميآفريد و خود نيز اينگونه بودن را براي خود شايسته نمیدانست.
همانگونه كه ارتباط با ديگران داراي مراتب و درجاتي است، «ارتباط با خود» يا «تنهايي» نيز مراتبي دارد. در ابتدا، ارتباط بين دو انسان در حد يك گفتگو است، گفتگويي كه داراي درجاتي است و درجهی ارزشي اين گفتگو مربوط به موضوع آن است. گفتگو در مورد اموري كاملاً نامربوط و بیارزش، ارتباطي از پايينترين سطوح را ميسازد. صحبت دربارهی موضوعاتي مهمتر، ارتباطي مهمتر و شايستهتر ميسازد. و كدام گفتگو مهمتر و با ارزشتر از گفتگو دربارهی «خودِ» انسانها و وجود عالي آنها با يكديگر است؟
بههمين نحو ميتوان تشبيهي بهكار برد: «ارتباط انسان با خود» در «تنهايي»هايش در سطوحِ پايين ميتواند در حد يك خيال بيارزش يا كم ارزش و يا يك فكر در رتبهی پايين خودنمايي كند. در سطح بالاتر، تفكري با ارزشتر، «تنهايي» مطلوبتري را رقم ميزند؛ و در سطحی از آن نیز بالاتر، تفكر در وجود خود و درون خود يا «خودشناسي»، «تنهاييِ» پر ارزشتری است. و همانگونه كه در ارتباط بين انسانها مراحل بالاتري نيز ميتوان در نظر گرفت كه تعابيري عرفاني دارد، در «تنهايي»ها نيز مراحل بالاتر و با ارزشتري را نيز ميتوان تصور كرد كه در آن حالات، ديگر نه خيال و تفكري هست و نه هيچ چيز ديگر؛ فقط نوعي توجه، تمركز، خلسه و....
و اين «تنهايي» است كه ميتواند مقوّم آن ارتباطات باشد تا آن ارتباطات هستيبخش باشند؛ كه اگر اينها نباشند آنها نيز نخواهند بود يا ضعيف خواهند بود. «ضعف عمدهی ارتباطات بين انسانها به علت ضعف و نقص تنهاييهاشان است». البته اين مطلب به هيچ وجه گوشهنشيني و عزلتطلبيِ مطرود را پيشنهاد نمیکند. تا زماني كه من با كالا و متاعي غير از هويتم وارد ميدان ارتباط با همنوع خود شده باشم چيزي جز خسران بهجا نميماند؛ و به ميزاني كه ما با «خود»هایمان (به هر اندازه كه هستند) با ديگران ارتباط برقرار كنيم ارتباط ما هستي زا و كمالبخش خواهد بود. «ذات نايافته از هستيبخش كي تواند شود هستي بخش».
ارتباط با خود در تنهاييهاي خود مقدمهی ارتباط با خداوند است (بعداً در اين مورد خواهم نوشت) و اينجاست كه اصلاح ارتباط با خداوند موجب اصلاح ارتباط با ديگران خواهد شد.









