تبليغاتX
فلسفه تعلیم و تربیت

فلسفه چیست؟

 

نوشته‌ی جي.ايچ.آر. پاركينسون

ترجمه‌ی محمد مهدي خسرواني از مقدمه‌ی کتاب: 

G.H.R. Parkinson, An Encyclopaedia Of Philosophy, Routledge, 1988

منتشر شده در شماره‌ی نخست مجله‌ی دانشجویی پژوهشهای فلسفی 

 

درآمد مترجم: قرن بيستم قرن اوج گيري بحث و اختلاف نظر فيلسوفان در مورد چيستي فلسفه بود. اما در اواخر همين قرن اين بحث فروكش مي كند، به گونه اي كه در نوشته پي.ام.اس. هكر در مجموعه مقالات داستان فلسفه تحليلي مي‌خوانيم: «يكي از ويژگي هاي چشمگير فلسفه در اواخر قرن بيستم اين است كه ديگر بر سر اينكه فلسفه چيست و چه انتظاري از آن مي توان داشت و اينكه گزاره هاي فلسفي، با فرض وجود چنين گزاره هايي، چيستند و چه نسبتي با گزاره هاي علم دارند مجادله جدي وجود ندارد.» در حاشيه قرار گرفتن اين بحث، به هر دليل كه باشد، مطمئنا به معناي رسيدن به توافق نظر كلي نيست. تحليل اينكه چرا اختلاف نظر برجا ماند ولي بحث در مورد آن فروكش كرد از حوصلهي اين نوشته، والبته صلاحيت نگارنده، خارج است اما اثرات اين اوج و فرود و آگاهي عميق نسبت به دشواري هر گونه مواجهه با پرسش فوق، و نه الزاما حل آن، در هر كجا كه به نحوي از انحا به آن پرداخته مي شود مشهود است.


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط رضا محمدی در چهارشنبه 27 آذر1387 و ساعت 13:38 |

 انديشه ارتباط

انديشه‌اي از نظر فلسفي حقيقت دارد كه انديشه ارتباط را رشد دهد... اگر من مي‌توانستم براي خودم و در تنهاي مطلق، به حقيقت يقين داشته باشم، نه چنين رنج ژرفي از نبود ارتباط مي‌بردم و نه چنين لذت بي‌مانندي در ارتباط اصيل مي‌جستم. اما من تنها در پيوند با ديگران هستم. من در تنهايي هیچم... تنها در ارتباط است كه همه حقيقت‌هاي ديگر كمال مي‌يابند، تنها در ارتباط است كه من خويشتن خويش هستم، كه فقط زندگي نمي‌كنم، بلکه زندگي را كمال مي‌بخشم.

 «كارل ياسپرس»

+ نوشته شده توسط رضا محمدی در سه شنبه 20 فروردین1387 و ساعت 13:39 |

 

فلسفه چیست؟

 

سخن از ماهیت فلسفه قدمتی به درازای تاریخ فلسفه داشته و تعاریف بسیار متنوع و بعضاً متضادی در این‌باره ارائه شده است. همچنین، تلاش در جهت درک و استنباط معنای این مفهوم از دیدگاه یک متفکر در برخی موارد منجر به ارائه یک رساله پژوهشی گردیده است[1]. بنابراین، بیان یک تعریف مشخص از این مفهوم کار بسیار سختی بوده و حتی برخی نیز این کار را امکان‌پذیر نمی‌دانند (بونتمپو و اودل، 1385). در نتیجه، در بررسی معنای این مفهوم، نگاهی گذرا به سیر تاریخی دیدگاه‌های موجود منطقی‌تر به‌نظر می‌رسد.

 

همان‌گونه که در آغاز اغلب کتاب‌های فلسفی ذکر می‌شود، از نظر اصطلاحی، این واژه ریشه در زبان یونانیان باستان داشته و به‌معنای کلی "دوستداری دانش" می‌باشد. لیکن اگر فقط به این معنای کلی اکتفا شود، می‌توان گفت که همه شهروندان آتن در آن دوره مشغول فعالیت فلسفی بوده‌اند (Parkinson,1988). از این‌رو، هرچند که معنای وسیعی را می‌توان برای این مفهوم در نظر داشت، اما معانی محدودتری نیز برای آن وجود دارند.

 

ارسطو فلسفه را در معنایی گسترده (حکمت) به دو بخش اصلی نظری و عملی تقسیم کرده بود. بخش اول شامل طبیعیات، ریاضیات، و الهیات، و بخش دوم شامل اخلاق، تدبیر منزل، و سیاست مدن بودند. پس از او، تا قبل از دوره رنسانس، فلسفه بیشتر در قالب متافیزیک متصدی بحث از عوارض ذاتی وجود گردید. اما با طلوع و گسترش علوم جدید و جدایی آنها از مادر خود، فیلسوفان معانی محدودتری برای این مفهوم در نظر گرفتند. در دنیای جدید فلسفه به معرفتی اطلاق می‌شد که با روش عقلانی از یک موضوع خاص سخن می‌گفت.

 

در دوران معاصر با گسترش دامنه تفکرات فلسفی، از یک‌سو، تعاریف متعدد نوینی برای مفهوم فلسفه به‌وجود آمد و از سوی‌ دیگر، معارف فلسفی جدیدی با عنوان کلی «فلسفه‌های مضاف[2]» پدیدار شدند. به‌طور کلی، "فلسفه مضاف عبارت خواهد بود از دانش مطالعه فرانگر/عقلانی احوال و احکام کلی یک علم یا رشته علمی (همچون علم جامعه‌شناسی و علوم انسانی) یا یک هستومند دستگاهوار انگاشته حقیقی یا اعتباری (مانند جامعه و علم)" (رشاد، 1385). به عبارت دیگر، فلسفه مضاف دانشی عقلانی و فرانگر (تحلیلی و انتقادی) است که متصدی بحث از احوال و احکام کلی مضافٌ الیه خود می‌باشند. در برخی موارد، مضافٌ الیه می‌تواند یک علم یا رشته علمی مانند جامعه‌شناسی، علم تاریخ، یا علوم سیاسی باشد که در این‌صورت فلسفه‌های مضافی همچون فلسفه جامعه‌شناسی، فلسفه علم تاریخ، یا فلسفه علوم سیاسی به‌وجود می‌آیند. در موارد دیگر، مضافٌ الیه می‌تواند یک پدیده حقیقی یا اعتباری مانند علم، زبان، یا ذهن باشد که در این‌صورت فلسفه‌های مضافی همچون فلسفه علم، فلسفه زبان، و یا فلسفه ذهن به‌وجود می‌آیند.

 

 نکته قابل توجه اینکه رابطه فلسفه‌های مضاف و معارف درجه دو[3] (مانند جامعه‌شناسی معرفت، فلسفه علم تاریخ، فلسفه جامعه‌شناسی، یا روان‌شناسی دین) از نوع عموم و خصوص من‌وجه است. یعنی بعضی از فلسفه‌های مضاف (مانند انواع اول) را می‌توان به‌عنوان یک معرفت درجه دوم تلقی کرد و بعضی (مانند انواع دوم)  را نمی‌توان. 

 

منابع:

- بونتمپو، چارلز جی. (1385)، "جغد مینروا: فلسفه به روایت فیلسوفان"، ترجمه مسعود علیا، ققنوس، تهران.

- رشاد، علی‌اکبر (1385)، "فلسفه مضاف"، فصلنامه قبسات، شماره 40،39.

- فن، ک. ت. (1381)، "مفهوم فلسفه نزد ویتگنشتاین"، ترجمه ترجمه کامران قره‌گزلی، نشر مرکز، تهران.

- هایدگر، مارتین (1367)، "فلسفه چیست"، ترجمه مجید مددی، نشر تندر، بی‌جا.

 

- Parkinson, G.H.R. (1988), "An Encyclopedia of Philosophy", Routledge.

 



1.    به‌عنوان نمونه رجوع کنید به: "فلسفه چیست" اثر مارتین هایدگر (ترجمه مددی، 1367)، "مفهوم فلسفه نزد ویتگنشتاین" اثر ک.ت.فن (ترجمه قره‌گزلی، 1381)، و "جغد مینروا: فلسفه به روایت فیلسوفان" اثر چارلز جی. بونتمپو و اس.جک اودل (ترجمه علیا، 1385).

2.     Attributed Philosophies

3.       Second Order

 

+ نوشته شده توسط رضا محمدی در جمعه 19 بهمن1386 و ساعت 23:30 |

 

عصر اطلاعات

ديشب تا صبح بيدار بودم، كمي به اينترنت سر زدم، جرعه‌اي كتاب سر كشيدم، آخرش هم غرق در مرداب اطلاعات و مست از بي‌نظمي و انضباط سر به بالين گذاشتم. نتيجه اش هم ،سه چهار ساعت خواب آشفته و نا‌آرام تا ظهر و خستگي و كوفتگي تا....

نگاهي به تيليش(paul tillich)  داشتم و الهيات سيستماتيكش؛ ديداري با بولتمان(Rudolf bultmann)  داشتم و زندگي پرتلاشش.... هرچند كه قصد چيز ديگري بود و مقصد جاي ديگر. مثلاً مي‌خواستم ادامه كتابي را كه دستم بود مطالعه كنم (”خدا و دين در رويكردي اومانيستي“ پژوهش خوب خانم صانع پور) ولي چرا سر از جاهاي ديگر درآوردم؟ نمي‌دانم! البته مي‌دانم ولي...

شناگر و غريق هر دو در آبند ولي اين كجا و آن كجا ...

عصر اطلاعات زمانه قرار گرفتن انسان‌ها در سيلاب ويرانگر دانستني‌هاست ليكن، نه هرچه دانستني است بايستني و خواستني است. هر كس به اندازه ظرفي كه مي‌آورد حظي مي‌برد، باقي همه فضل‌اند و فضله.

مي‌بايست اندازه پياله‌ها و چاله‌هاي خود را بدانيم تا دمي گرسنه و زماني باد كرده و قلنبه نمانيم.

اما چگونه؟ 

(یادداشتی از وبلاگ قبلی ام به تاریخ ۱۱/۶/۱۳۸۴)

+ نوشته شده توسط رضا محمدی در شنبه 6 بهمن1386 و ساعت 18:0 |

 

تنهايی(۳)

 

دكتر شريعتي «تنهايي» را شاخصه‌ی بارزِِ وضع انساني دانسته و مذهب و عشق و هنر را جلوه‌هاي هميشگي اين «روح غريب»، اين «نيِ سر بريده از نيستاني كه هماره از جدايي و اشتياق مي‌نالد» مي‌داند.

 

 او « تنهايي» را «جدايي» و «غربت» معنا مي‌كند. معنايي كه با ايده آليسمِ عرفانيِ شرقي و ايده‌آليسمِ فلسفيِ غربي يكي نيست. همچنان‌كه از رآليسم متداول «جزمي‌هاي مدعي ديالكتيك» سخت به‌دور است. چراكه آن‌را يك نوع «دل زدگيِ» بورژوايي و وهميات دردگونه‌ی «دلهاي بي‌درد» و آلام و احلام «انسان‌هاي مرفه» مي‌داند. انسان‌هايي كه «فراغت» آنها را «الينه» كرده است؛ زندگي را يكنواخت، هستي را عبث، طبيعت را پوچ، آسمان را احمق، و انسان را به خود وانهاده‌اي بي‌همه‌چيز و بلاتكليف مي‌دانند و بودن را بي‌معني و بي‌سرانجام و زيستن را بيهودگي‌اي يكنواخت و ملال‌آور مي‌بينند. و لاجرم يا هم چون بودا از بودن كناره مي‌گيرد يا هم‌چون روسو به دم‌غنيمتي مأيوسِ اپيكوري مي‌افتد و يا هم‌چون كامو به عبث مي‌رسد و يا هم‌چون ژيد به خودفريبي و بهشت‌انگاريِ برزخ پناه مي‌برد و يا هم‌چون بكت به هر ايماني مي‌خندد و هر انتظاري را انتظارِ موهومِ گودو می‌خواند و يا هم‌چون سارتر هستي را پوچ مي‌بيند و انسان را پوك و يا هم‌چون تصوف به خود مي‌خزد تا از خلوت بيرون بگريزد و آتش عشق مرادي را بر مي‌افروزد تا سرديِ زندگيِ يكنواخت و بي‌تكان و تپش را گرم كند و یا...

 

و در آخر مي‌آموزد كه انسان در طبيعت، نه «بودن» است و نه «نمودن»، «شدن» است؛ سرمايه‌ی جهان او را بس نيست؛ آب همه‌ی اقيانوس‌هاي عالم عطشش را فرو نمي‌نشاند. هستي بر اندامش تنگي می‌کند. در انبوه كائنات غريب، گرسنه، مضطرب، ناخشنود و عصيانگر است. انسان در اين دنيا يك روح مهاجر است؛ خدا گونه‌اي است در تبعيد.

 

+ نوشته شده توسط رضا محمدی در دوشنبه 3 دی1386 و ساعت 23:3 |

 

تنهایی (۲)

 

برداشت اوليه خيلي از انسان‌ها از مفهوم «تنهايي» اينست كه بدون ارتباط با انساني ديگر در مكاني به امور خود بپردازند و مثال‌هائي كه مي‌آورند  می‌تواند چنين باشند:

 

·          شخصي سرگرم مطالعه‌ي انفرادي در محيطي بسته.

·          انساني در حالت تمرين يا انجام بعضي امور شخصي به‌صورت مستقل.

·          شخصي در حال گوش دادن به يك موسيقي دل‌نواز و دل پسند.

·          فردي غرق در تفكر یا تخيل

·         

 

به‌طور كلي منظور آنها از «تنهايي»، «به‌صورت انفرادي انجام دادن كارها و بدون حضور ديگران» است. بنابر اين تعريف و توضيح، هيچ وقت انساني تنها در حال ارتباط با ديگران برايشان متصور
نمي باشد.

 

اما منظور ما جامع‌تر از اين تعريف است. از يك ديدگاه بايد گفت كه «ارتباط» فقط در گزينه‌ی «ارتباط با همنوع» خلاصه نمی‌شود؛ يعني براي يك انسان، «ارتباط» داشتن فقط اين نيست كه او با شخص يا اشخاصي ديگر مراوده و رابطه داشته باشد، بلكه «ارتباط» معناي وسيع‌تري دارد كه جامع‌تر از معناي بالاست.

 

به‌طور کلی، هرگونه رابطه‌اي كه در اين جهان وجود آدمي با وجودي ديگر داشته باشد در ذيل مفهوم «ارتباط» مي‌گنجد. ارتباط با انسان‌ها، ارتباط با جهان پيراموني، ارتباط با خالقِ جهان و يا ارتباط با خود، همه و همه، نوعي ارتباط‌اند. و منظور من از « تنهايي»، همان «ارتباط با خود»، و در نتيجه، «ارتباط با خداوند» است.

 

پس «تنهايي» نوعي ارتباط است، البته ارتباط با خود؛  يعني انسان  می‌تواند در همان حال كه با ديگران هست با ايشان نباشد: «كن في الناس ولا تكن معهم». این حديث در گوشه‌اي از معانيش معناي مورد نظر ما از «تنهایی» را نیز روايت مي‌كند :با مردم بودن و با آنها نبودن. ظاهراً امري متناقض‌نما است؛ ولي اين مطلب، توصيه‌اي از طرف پيشواي ديني ماست. پس بايد قسمتي از معناي جمله‌ی «هستيِ جهانِ هستي به هستيِ رابطه‌هاست» را این‌گونه توضيح دهيم كه «هستيِ جهانِ هستي به هستيِ تنهايي‌هاست».

 

به ميزاني كه انسان‌ها بر عمقِ «تنهايي»هاي خود بيفزايند، به همان مقدار بر هستي و موجوديت خود افزوده‌اند. به ميزاني كه من تنهايم، هستم. به ميزاني كه تنهايي‌هاي خود را پررنگ‌تر كرده باشم هويت خويش را غناي بيشتري بخشيده‌ام.

 

«تنهايي» امري عدمي نيست. «تنهايي» نبودن نيست. اتفاقاً « تنهايي»، «بودن» است و شايد برترين نوعِ «بودن». چرا كه اگر اينگونه نبود خداوندِ احسن الخالقين ما را اين‌گونه نمي‌آفريد و خود نيز اين‌گونه بودن را براي خود شايسته نمی‌‌دانست.

 

همان‌گونه كه ارتباط با ديگران داراي مراتب و درجاتي است، «ارتباط با خود» يا «تنهايي» نيز مراتبي دارد. در ابتدا، ارتباط بين دو انسان در حد يك گفتگو است، گفتگويي‌ كه داراي درجاتي است و درجه‌ی ارزشي اين گفتگو مربوط به موضوع آن است. گفتگو در مورد اموري كاملاً نامربوط و بی‌ارزش، ارتباطي از پايين‌ترين سطوح را مي‌سازد. صحبت درباره‌ی موضوعاتي مهم‌تر، ارتباطي مهم‌تر و شايسته‌تر مي‌سازد. و كدام گفتگو مهم‌تر و با ارزش‌تر از گفتگو درباره‌ی «خودِ» انسان‌ها و وجود عالي آنها با يك‌ديگر است؟

 

به‌همين نحو مي‌توان تشبيهي به‌كار برد: «ارتباط انسان با خود» در «تنهايي»هايش در سطوحِ پايين مي‌تواند در حد يك خيال بي‌ارزش يا كم‌ ارزش و يا يك فكر در رتبه‌ی پايين خودنمايي كند. در سطح بالاتر، تفكري با ارزش‌تر، «تنهايي» مطلوب‌تري را رقم مي‌زند؛ و در سطحی از آن نیز بالاتر، تفكر در وجود خود و درون خود يا «خودشناسي»، «تنهاييِ» پر ارزش‌تری است. و همان‌گونه كه در ارتباط بين انسان‌ها مراحل بالاتري نيز مي‌توان در نظر گرفت كه تعابيري عرفاني دارد، در «تنهايي»ها نيز مراحل بالاتر و با ارزش‌تري را نيز مي‌توان تصور كرد كه در آن حالات، ديگر نه خيال و تفكري هست و نه هيچ چيز ديگر؛ فقط نوعي توجه، تمركز، خلسه و....

 

و اين «تنهايي» است كه مي‌تواند مقوّم آن ارتباطات باشد تا آن ارتباطات هستي‌بخش باشند؛ كه اگر اينها نباشند آنها نيز نخواهند بود يا ضعيف خواهند بود. «ضعف عمده‌ی ارتباطات بين انسان‌ها به علت ضعف و نقص تنهايي‌هاشان است». البته اين مطلب به هيچ وجه گوشه‌نشيني و عزلت‌طلبيِ مطرود را پيشنهاد نمی‌کند. تا زماني كه من با كالا و متاعي غير از هويتم وارد ميدان ارتباط با همنوع خود شده باشم چيزي جز خسران به‌جا نمي‌ماند؛ و به ميزاني كه ما با «خود»هایمان (به هر اندازه كه هستند) با ديگران ارتباط برقرار كنيم ارتباط ما هستي زا و كمال‌بخش خواهد بود. «ذات نايافته از هستي‌بخش كي تواند شود هستي بخش».

 

ارتباط با خود در تنهايي‌هاي خود مقدمه‌ی ارتباط با خداوند است (بعداً در اين مورد خواهم نوشت) و اينجاست كه اصلاح ارتباط با خداوند موجب اصلاح ارتباط با ديگران خواهد شد.

 

+ نوشته شده توسط رضا محمدی در جمعه 30 آذر1386 و ساعت 0:16 |

 

تنهایی (۱)

 

در عصر اطلاعات و دنياي ارتباطات و ويژگي‌هاي منحصر به فردي كه در اين زمانه وجود دارد «تنها» بودن، «تنها» ماندن و «تنها» شدن امري نادر است. زمانه‌اي كه هر لحظه‌ی آن امكان ارتباط با شيء يا شخصي وجود دارد و بهتر بگوئيم، امكان فرار از اين نوع ارتباطات به صورت ناخودآگاهانه تقريباً غيرممكن است.

 

از انسانهايِ متفاوت با شخصيت‌هاي پيچيده و خاص گرفته تا تلويزيون و اينترنت و ماهواره و مجلات و روزنامه‌ها و كتاب‌هاي گوناگون‌ وملوّن، همه وهمه، به گونه‌اي سعي در جدا كردن آدميان از امري ذاتي به‌نام «تنهايي» دارند؛ چراكه همه‌ی آنها (آدميان) با اين صفت آمده‌اند و هستند و خواهند رفت: «وَ كُلّهم ءاتيهِ يَومَ القيامَة فرْداً »

 

رشد و كمال هر موجودي در هرچه‌بيشتر «خود» شدن اوست. كمال يك پرنده در ماهي شدن يا موجودي ديگر شدن نيست. كمال انسان نيز در ديگرگون شدن نيست؛ بلكه موجودي پاي در مسير بالندگي گذاشته است كه به شكوفايي هرچه بيشتر «ماهيت» خود كمك كند و هرچه بيشتر صفات ذاتي وجود خود را تقويت كند.

 

پس ما نيز ملزم هستيم كه هرچه بيشتر و بيشتر بر غنا و كمالِ «تنهايي»‌هاي خود بيفزائيم و آن‌را در مسير ابدي خود راهنمايي كنيم. «تنهاي علي الاطلاق» بودن يا «فرد جاودانه» بودنِ خداوند نشانه‌ي صدق اين مطلب است که «هر كه بيشتر تنها باشد انسان‌تر است».

 

 اما مفهوم «تنهايي» چيست و منظور از «بيشتر» كدام است؟

 

در صحت و اهميت اين مطلب كه «هستيِ جهانِ هستي به هستيِ رابطه‌هاست» ترديدي نيست. و شكي در پر اهميت بودن و با ارزش بودنِ «امر متعاليِ ارتباط» در جهات گوناگونش (يعني ارتباط با خدا، ديگران، خود، و جهان) نيست؛ اما چگونه است كه ما بايد براي رشد خود هم به «تنهاييِ» هرچه بيشتر بينديشيم و هم به «ارتباطِ» زياد فكر كنيم. اين دو چگونه با يك‌ديگر قابل جمع خواهند بود؟

 

در بادي امر، يك «انسانِ تنها» و يك «انسانِ رابطه مدار» داراي نوعي تباين با يكديگرند؛ يعني تصور يك «انسانِ تنهايِ رابطه مدار» تصوري متناقض‌نما يا پارادوكسيكال خواهد بود. ولي از آنجا كه تعاريف نقش عمده‌اي در توضيح تصورات و ادراكات مفهومي دارند توضيحاتي درباره‌ي منظور خود از «تنهايي» و «ارتباط» براي جمع شدن با آن امر خواهيم داد....

 

ادامه دارد...                                                                     یادداشتی از وبلاگ قبلی‌ام ( ۲۶ شهریور ۱۳۸۲)

 

+ نوشته شده توسط رضا محمدی در چهارشنبه 28 آذر1386 و ساعت 23:58 |